خرید بک لینک

سکانس اول

دانشگاه دولتی سابقم:

ساعت8:30 صبح همه کارمندان بقچه غذا بدست انگشت ورودی زده بیرون ساختمان آموزش کل به تجزیه و تحلیل ماجراهای دیروز نشته اند با همان لهجه شیوای خودشان.تا ساعت 9 صبح مشغول خوردن ساعت9 حواله ام میدهند به زیر زمینی همه در هایش بسته است جز یکی میروم تو صدا می آید اثری از ادمش نیست بیشترو بیشتر میروم در اتاقی آن پشت ها دوتا خانم مقنعه در آورده دراز کشیداه ند می فرمایند کسی نبود خسته بودیم گفتیم کمی دراز بکشیم .من :|

سکانس دوم

خانه 10 صبح

گوشی زنگ میخورد صدای گرفته و زنگ داری از آن طرف خط میفرماید

+خانم ....(فامیل بنده)

-(ته دلم میریزد انگار میخواهد خبر بدی بدهد با ترس و لرز) بفرما

+..... هستم (کارمند دانشگاه پیام نور) میخواستم روزهای خالیتان را بدانم

-چرا صداتون اینقدر گرفته

+خسته هستم

- :|

سکانس سوم

امروز 10:30 صبح دانشگاه آزاد

میخواهم سرفصل دروس را بگیرم کارمند محترم با حرکت بسیار سنگین بلند شده دوبرگ سرفصل را چون وزنه ای عظیم بلند نموده دست من میدهد خسته است :|

EXparsbloger.comEX<-m->http://dokhtarekhamosh.blogfa.com/post/26<-mm->کارمند خسته<-mmm->

برچسب: نویسنده: لاله تاريخ: 8 دی 1391 ساعت: 11:21

صفحه بندی