خرید بک لینک

امروز يکشنبه 91/7/9 ساعت 7/45 بود که از خونه اومدم بيرون که سوار ماشين بشم بيآم سرکار،ماشين رو روشن کردم کمي صبر کردم تا ماشين گرم بشه ، توي فکر بودم که نگاهم افتاد به ته کوچه که پير مردي با يه تخته و يه تفنگ ساچمه اي روي دوشش داشت آرو آروم مي اومد وقتي نزديک شد نگاهم رو عميق کردم توي چهره اش چين و چروک تمام صورتش رو گرفته بود با نگاهي بسته داشت کوچه رو طي مي کرد لباسهاي مندرس و کهنه با يه کتوني پاره ، عجب صحنه غمگيني بود ، پيش خودم گفتم اين پير مرد چطور با اين تخته کهنه و تفنگ ساچمه اي کار مي کنه ،آخه يادمه اون روزا که مامدرسه مي رفتيم وقتي مدرسه ها تعطيل مي شد دوره گردها و دستفروشها آلوچه وبستني و بادبادک دم مدرسه ها مي فروختند اين شغل تخته نشانه و تفنگ ساچمه اي هم براي اون زمونه بود الآن ديگه بازاري براي اينجور کارها نيست ،خيلي فکرم رو آزار داد خدايا اين پيرمرد آيا غذا خورده کجا زندگي مي کنه ، چطور روزگار مي گذرونه ،توي اين فکرا بودم که اون آروم آروم از کوچه ما رد شد و رفت. توي مسير به خودم گفتم تا حالا شده خودتو جاي يکي از اين آدما بذاري ...

آره آقاي مسئول تا حالا سر گشنه ، دل نگران،به بالين سرد و خشن روزگار گذاشتي !!اگه از همين مردم هستي چرا يادت ميره که اطرافت کيا زندگي مي کنن!!آره به خدا يادم رفته بود کيا دورم هستند ،خدا يا منو ببخش.

برچسب: نویسنده: لاله تاريخ: جمعه 29 دی 1391 ساعت: 2:02

صفحه بندی